غم فراق

شهید سید حمیدرضا رضازاده- رفیق خوب- غم فراق- روزه­ ات درست است- روزی که مدیر را مجبور کردیم- هدیه- پاس- بانک خون- خواب زیر زیلو- خانه باغ خودمان- حمیدرضا دستم را گرفت- حکومت قبل از ظهور

غم فراق

غم فراق

پدرش خیلی از اوقات که می­ خواست برود بیرون از منزل، حمید رضا را با خودش می­برد. پدر و فرزند هم­دیگر را خیلی دوست داشتند. حمیدرضا آن موقع کلاس پنجم ابتدایی بود.

یک روز رفته بود مدرسه. پدر نماز عصر را تمام کرده بود و در حال سجده ­ی شکر بود که ناگهان سکته کرد و فوت شد و من سر او را از سجده بلند کردم و با پسر دوّمم علی رضا جنازه ایشان را بردیم داخل حوض خانه برای غسل دادن. چند دقیقه­ ی بعد حمیدرضا از مدرسه آمد. از ماجرا اطلاعی نداشت. ظاهرِ ناراحتم نشان می­داد که اتفاقی افتاده. حمیدرضا هم که باهوش بود، این موضوع را حس کرد. اما چیزی نپرسید. نمی ­خواستم جنازه ی  پدرش را ببیند و ناراحت شود. گفتم: برو تو اتاقت و مشغول درس­هات باش. به اتاقِ این طرفی هم نیا.

حتی «چرا» هم نگفت. رفت توی اتاقش و همان­طور که خواسته بودم، شروع کرد به انجامِ تکالیفش.

با آمدن افراد  که اطلاع پیدا کرده بودند حمید رضا متوجه موضوع شد. مدتی ناراحت بود و گوشه­ گیری می­کرد. گریه­ اش آرام و در خفا بود. طوری نبود که دیگران را ناراحت کند.

مادر